زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه صد و بیست و چهارم

دل بــســـپــار... به آتشی که نمى سوزاند" ابراهیم " را و دریایى که غرق نمی کند" موسى " را  نهنگی که نمیخورد"یونس"را کودکی که مادرش او را به دست موجهاى " نیل " می سپارد  تا برسد به خانه ی تشنه به خونش دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد آیا هنوز هم نیاموختی ؟! که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند و خدا نخواهد ،" نمی توانند " پس به " تدبیرش " اعتماد کن به " حکمتش " دل بسپار به او " توکل " کن و به سمت او ”قدمی بردار : سکوت گورستان رامیشنوى؟ دنیا ارز...
10 آبان 1393

نامه صد و بیست و سوم

سلام عزیز مامان خوبی؟؟  حتما خوبی !!!!  کسی که پاشو به این دنیا نذاشته باشه حتما خوبه منم خوبم یعنی ای کمکی خوبم ناشکر نیستم و شکر خدا رو همیشه دارم که تن سالم دارم و یه عشق بزرگ کنارم فقط دلتنگم دلتنگ تو  .... دلم مادری میخواد ... دلم یه پاره جیگر میخواد .... یکی که از وجود خودم و عشقم باشه ... یه ثمره ثمره یه عشق بزرگ ولی نیستی و من هر روز جای خالی تو رو با محبت بابات پر میکنم این چند روز شمال بودیم  من و تو بابات -   مامان و بابای خودم -  دو تا عمه هات و عمو و زنمو تو نبودی و من هر روز تو رو تصور میکردم ... دستت رو میگرفتم و میگردوندمت ... تو رو تو دریا تصور میکردم گریون و خند...
24 مهر 1393

نامه صد و بیست و دوم

سلام عزیز مامان امروز تولد امام رضاست .... الان تو اداره دارن مولودی امام رضا رو پخش میکنن و دل هوایی من هوایی تر میشه دیشب هم با خاله زهرا رفتیم یه حسینیه جشن...  دلم خیلی مشهد میخواد ... مداحه شعرای قشنگی میخوند و من همش تصویر حرم امام رضا جلو چشمم بود یادمه پارسال مامان وقتی رفته بود مشهد نذر تو کرده بود که اگه بیای مامان حتی شده یه روزه بیاد مشهد و برگرده... هنوز سوغاتی مشهدش رو بهم نداده بود که فهمید تو اومدی و دوباره یه روزه رفت مشهد و همیشه میگه که اون روز خیلی زیارت بهم چسبید پارسال این موقع دلم خیلی گرفت .... دلم میخواست اسمت رو تو این روز تعیین کنم  ولی خب نبودی دیگه امسال اما اون حال و روز رو ندارم ح...
16 شهريور 1393

نامه صد و بیست و یکم

سلام به عزیزای من این چند روزه سرگمی ذهنی من شماها شدید ... از بعد از خوابم  بهتون فکر میکنم و همش داشتن شما دو تا رو با هم تصور میکنم دیگه رویا پردازی برام  شده یه عادت شیرین ... یه عادتی که اصلا منتظر وقوعش نیستم پریشب میخواستم موهامو رنگ کنم و خوش خیالی همیشگیم باعث شد که موکولش کنم به امشب ... بعد از سونو ....  بعد از اینکه مطمئن بشم شما دوتا وجود خارجی ندارید فردا تولد باباتونه ....نمیدونم امشب براش کیک بخرم یا فردا شب صبح که سر جلسه امتحان نشسته بودم و بچه ها داشتن امتحان میدادن ... خیالبافی امشب رو کردم : "بعد از سونو... بعد از اینکه بفهمم شما ها هستید میرم کیک میخرم  ... با یه کاغذ روش از طر...
2 شهريور 1393

نامه صد و بیستم

سلام عزیز مامان بیشتر از یه ماهه که نیومدم برات چیزی بنویسم دو هفته رفته بودم تهران خونه مامانی اینا و حسابی استراحت کردم و خوش گذروندم و البته حسابی هم خرج کردم روز اول که رفتم دکتر .... موکول شدیم به فردا برای سونوی دقیقتر ... صبح رفتم و سونو و خیالم راحت شد که بقایایی از پارسال نمونده .... هر چند که تو خیالبافیام فکر میکردم الان هم مثل پارسال شاید بهم بگه حامله ای عصر رفتم پیش دکتر .... اونم دوباره لتروزول بهم داد و منم دوباره خارجیش رو گرفتم ... همه چیز مثل پارسال بازم 500 پول دارو دادم و امیدوارم این بار هم این دارو ها استفاده نشه و تو اومده باشی تو دلم این سری که رفتم تهران حسابی پیش یسنا گلی بودم و کلی برام دلبری...
27 مرداد 1393

نامه صد و نوزدهم

سلام عزیز مامان امروز خاله زهرات زنگ زده بود و یه بند صدای یسنا کوچولو پشت گوشی میومد دلم براش تنگ شده بود از همه دری حرف زدیم  .... ازش پرسیدم از زینب خبر داره یا نه ... بهش گفتم که دوباره بارداره و اون گفت میدونم پرسیدم از کجا؟؟؟!!!!   گفت «خوابش رو دیدم .... اصولا هر کسی که باردار میشه من خوابش رو میبینم » یاد پارسال افتادم ... یه روز خاله زهرات بهم اس ام اس زد که خواب منو دیده   گفت که خواب دیده با هم دیگه بارداریم ... منم در جواب براش زدم ایشالا که خیره ... اونم گفت ایشالا که تو هم باشی !!! منم ذوق زده پرسیدم که مگه تو هستی؟؟!!  اونم گفت  اره   دو ماهم تموم شده یادمه رفتم دستش...
21 تير 1393

نامه صد و هجدهم

سلام عزیز مامان امروز 19 تیره و تولد مامانی .... یادت نره که تو قراره تو دل مامانت باشی    هرچند که اگه باشی یه کم دلواپست میشم ... چون این ماه هم دارم انتی بیوتیک به خاطر عفونت دندونم میخورم  و هم دوبار عکس انداختم از دندونم از دیشب برات بگم بابات رفته بود بیرون و من طبق معمول تا نزدیک اذون خواب بودم ... زنگ زد بیدارم کرد و من شروع کردم به اماده کردن افطاری.... اما اذون شد و بابات نیومد  وقتی که اومد دیدم دستش یه جعبه کیک و یه دسته گله کلی خوشحال شدم .... با اینکه هر سال همین کار رو میکنه ولی خب هر سال ذوق میکنم که به فکرمه کیک شکلاتی خیلی خوشگل و خوشمزه ای بود .. اما دلم نیومد تنها بخوریمش ... زنگ زدم ...
19 تير 1393

نامه صد و هفدهم

سلام عزیز مامان ماه رمضان امسال هم اومد و هر روزش یاداور ماه رمضان پارساله برام .. خاطراتش اذیتم نمیکنه ... باهاش عاشقی میکنم امسال ایشالا روزه هام رو میگیرم و به اخرش که نزدیک میشم میفهمم که تو اومدی   و دیگه نمیگیرم  اما بگم برات که تنزل درجه پیدا کردی  از نوه چهارم رسیدی به نوه پنجم ... البته اگه بجنبی عمه انسی که مشکوک بود بالاخره قطعی متوجه شدیم که نی نی کوچولو تو ر اه داره دقیقا به تاریخ تولد پارسال تو دنیا میاد... یعنی تو اسفند امسال ماه روزه سخته .... صبحا خیلی سخت از خواب بیدار میشم و سرکار خیلی ضعف میکنم نه سحری زیاد میتونم بخورم و نه افطار قطره تلخ مورد نظر هم همچنان استفاده میشه دیروز ...
10 تير 1393

نامه صد و شانزدهم

سلام عزیز مامان اومدم از روزانه هام برات بگم و اتفاقات نه خیلی جدید هر روزه روزای گرم تابستونی داره میاد و من بیشتر خوبم از نظر روحی ... هر چند که وبلاگت اینو نمیگه اخه این وبلاگ مونس تنهاییامه ... جای حرفاییه که به هیشکی نمیتونم بگم و فقط به تو میگم حتی به بابات هم نمیگم چون دلم نمیخواد دلش بگیره ... دلم نمیخواد یه لحظه تو دلش ناراحتی باشه این لحظه های به ظاهر پررنگ تو نامه هام در واقع خیلی کمرنگه .... چون اینجا میگم وخالی میشم و خودمو برای لحظات خوب  اماده میکنم بگذریم... بابات دو هفته است که امتحان داره و همش در حال درس خوندنه ... ایشالا تا تو بیای درس بابات هم تموم شده منم اینجا مشغول امتحان گرفتنم!!!  س...
2 تير 1393